تبليغاتX
" هو المحبوب"
 دعوت
سلام بررو بچ گل و عزیز

یه خبر:

من تو وبلاگ ام الائمه به عنوان نویسنده شروع به فعالیت کردم...

البته اون وبلاگ یه وبلاگ مذهبیه و من اونجا اینقدری که اینجا شیطونم نیستم!!!

خلاصه تشریف بیارید اون طرفا...

من اونجا با اسم "یاس" مطلب مینویسم.

یاعلی


ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط خلیفه خدا روی زمین در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 13:11  |
 امیدی که نا امید شد!
گفتن دانشکده می بره مشهد...

فقط ۲۱ نفر!!!!!!!!!!!!!

میگن ۳ نفر دیگه جا دارن....

ول وله می افته تو جونت...

می پرسی که ثبت نام کجاست... خوابگاه!!!!!!

حالا تو کل صحن های حرم حضرت عبد العظیم میگردی تا خوابگاهو پیدا کنی...

بدو... بدو... استاد ساعت بعدی خیلی گیره...

بگرد...

بگرد...

از اطلاعات میپرسی خوابگاه کجاست... آدرسی که میده به دیوار میرسه!!!

اندکی ناسزا نثار اطلاعاتی که روش نشد بگه بلد نیستم!!!!

بدو... بدو...

میرسی خوابگاه! اونم با هزار بدبختی...

میری طبقه ای که گفتن!

از یکی میپرسی مسئول ثبت نام کجاست...؟

میگه رفته مهمونی... 

حالت گرفته میشه خفن!

اون یکی میگه نه هستش!

میگردی دنبال اون...

بدو... بدو...

به اتاقشون که میرسی دارن ناهار میخورن....

- ببخشید خانوم اومدیم واسه ثبت نام مشهد...

- شرمنده پر شد!!!

- پر شد؟

- آره...

- آخه گفته بودن ۳ نفر جا دارین که....

- زنگ زدن پر شده...

- حتی یه دونه هم جا ندارین...؟

- نه... پر شده!

- تو رو خدا...

- پر شده!

- ذخیره ای چی؟

- نه! گفتن همشون میان...

-ممنون

...

عین بد بختا از خوابگاه میای بیرون...

دیگه هیچ انرژی نداری که بدو بدو بری دانشکده که یه وقت استاد غیبت نزنه...

خسته... نا امید... بی انرژی... بدبخت... میری سر کلاس...

تو نیم ساعت چقدر احساساتت تغییر کرد...

یه لحظه خوشحال شدی که قراره بری مشهد...

بعد همه ی وجودت داغون شد وقتی مسئول ثبت نام گفت پر شد!


ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط خلیفه خدا روی زمین در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 15:36  |
 سفر نامه راهپیمایی 13 آبان!!!!
امروز رفتیم راهپیمایی...

برای اولین بار بود که توی این 19 سال عمرم  میرفتم راهپیمایی روز 13 آبان. آخه نه که همیشه جز بچه مثبت ها بودم سنگر علم رو خالی نمیکردم!!! ( البته الان عین ... پشیمونم!)

دانشکده کلاس 12 – 10 رو تعطیل کرد اما مشکل سر کلاس 10 – 8 بود!

صبح اومدم با زبون خوش به استاد بگم استاد جان غیبت نزن بذار ما بریم... ثواب داره... (البته این حرفا صرفا محض خود شیرینی پیش استاد بود! وگرنه آخرشم من کار خودمو میکردم!)

استاد هم که انگار منتظر بود شروع کرد خیلی محترمانه اونایی رو که بی خبر رفتن به باد توهین گرفت!

خلاصه...

کم نیاوردیم و گفتیم غیبت جهنم ، میریم راهپیمایی... (به به چه با غیرت!)

همون لحظه پیک قسمت آموزش دانشکده اومد و گفت آقای ایکس گفتن غیبت امروز غیبت محسوب نمیشه...

در همون لحظه بوی بینی سوخته ی استاد کل شهر ری رو پر کرد! میگن این بو در استان های اطراف هم احساس شده!!!

سوار اتوبوس شدیم... همگی بر و بچ بسیج... چفیه... تمرین شعار... یار دبستانی من... کجایید ای شهیدان خدایی... و اندکی نصیحت که اونجا واسه کسی شاخ نشید!!!

رفتیم یه چند تا فحش بار آمریکا و دوستاش کردیم... خیلی سبک شدیم!

مثل همیشه همه ی با غیرت ها اومده بودن... و پر بودیم از احساس آرامش بخاطر در کنار هم عقیده ها بودن...

 

البته اتفاق جالبی که افتاد این بود که یکی از رفقای وبلاگی هم اونجا رویت شد. نمیگم کی بود! الکی اصرار نکنین!!!!

 

همین!


ادامه مطلب

|+| نوشته شده توسط خلیفه خدا روی زمین در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 19:36  |

کلیه حقوق این وبلاگ متعلق به "خلیفه خدا روی زمین" می باشد

طراح قالب : شمع سوخته

بالا