تبليغاتX
"هو المحبوب"
 تماشا کن...
اگه کسی رو دوست داری تا پیششی خوب تماشاش کن...

با تمام وجودت....

نگاهش کن...

حتی یه لحظه هم چشم ازش بر ندار....

هر چند اگه همه ی وقتتو بذاری واسه تماشا کردنش بازم وقت ازش جدا شی انگار سالهاست که ندیدیش...

بازم دلتنگش میشی... آه میکشی....

پس تا کنارشی فقط نگاهش کن... تماشاش کن...

 

پی نوشت:

۱. از این پست میشه زمینی  برداشت کرد اما من اینو واسه یه جای آسمونی نوشتم... بگم ریا میشه!

۲. در مورد راهپمایی هم نیازی نیست من چیزی بگم. چون همه میدونن که باید بیان.

۳. امروز تو ایستگاه اتوبوس نوشته بود: ۲۲ بهمن روز مرگ میرحسین و یارانش! خنده ام گرفت... چون میرحسین با گل هایی که کاشت خیلی وقته واسه مردم مرده...

|+| به قلم خلیفه خدا روی زمین در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 ساعت 11:57  |
 درس اول
امروز اولين جلسه كلاس مباني اصول و قواعد تفسير بود

طبق معمول دير رفتيم سر كلاس!

استاد جوان تر* از اون چيزي بود كه انتظارشو داشتيم...!

با اين كه خيلي حالمونو گرفت** اما يه نكته جالبي گفت كه ديدم بگم خوبه...

در مورد معني كلمه "يوسوس" تو آيه "... الذي يوسوس في صدور الناس..." .

"يوسوس" به معني وسوسه كردن. اما وسوسه در زمان نزول قرآن به چيز ديگه اي گفته ميشده.

وقتي زينت آلات ، مثل النگو يا خلخال(پابند) به هم ميخورن يه صداي خيلي كوچيكي ميدن. كه ماها اصلا به اون صدا اهميت نميديم.

گاهي حتي حسش هم نميكنيم و بهش بي توجهيم.

ميگفت شيطان براي منحرف كردن انسان به قدري ظريف و نامحسوس وارد عمل ميشه كه حتي ممكنه متوجهش هم نشيم...

ميگفت هيچ وقت شيطان از راه مستقيم نمياد انسان رو منحرف كنه....

طولانيش نميكنم... همينقدر بس كه مواظب خودت باش عزيز....

 

ستاره نوشت ها:

*به استادمون ميخورد سي و خورده ايش باشه. ميگفت روانشناسي و فقه و حقوق و علوم قرآن خونده!

  من نميدونم ملت چطوري وقت ميكنن اين همه درس بخونن!! تازه ميگفت اون رشته هايي كه خونده همه انتخاب اولش بوده. ميگفت من درسي رو نميخونم كه انتخاب اولم نباشه!!

**موقع حضور و غياب ازمون ميپرسيد كه چرا اومديم اين رشته (علوم و معارف قرآن). هر كي يه جوابي ميداد. مهم اين بود كه وقتي هدفتو ميگفتي استاد همچين ميزد تو حالت كه نفهمي از كجا خوردي!!

يه جورايي انگار نميخواست از رشته مون توقع اضافي و اشتباه نداشته باشيم.

*** آخر كلاس همه از دستش حرصي بودن. اما من واقعا از كلاسش خوشم اومد... درسته خيلي ضد حال ميزد اما درس دادنش حرف نداشت. جواب خيلي از سوالامو گرفتم.

 

|+| به قلم خلیفه خدا روی زمین در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 ساعت 15:44  |
 برای خاطر یک دوست داشتنی
میگویی حاضری قسم بخوری که در تمام عمرت حتی دو رکعت نماز هم برای خدا نخوانده ای... همه اش برای نفس بوده است!

تعجب میکنم... فکر میکنم که اگر تو با این همه عظمتت این رو میگویی پس من چه بگویم...

برایم چه زیبا توضیح میدهی... که اگر بهشت و جهنمی نبود معلوم نبود ما چقدر به حرفهای خدا گوش میدادیم...

لبخند میزنم... لبخندی که نشان میدهد چقدر دوستت دارم... بخاطر این نگاه زیبایت... و بخاطر خیلی چیزهای دیگر...

و بیش از پیش دلم برای روزهایی که تو بودی و من نبودم لک میزند...

و آزارم میدهد این روزهایی که من هستم و تو نیستی... چشم امیدمان این روزها بعد از خدا و فرستاده هایش به "سید علی" ست...

من وقتی آمدم که یکسال و چند ماهی از رفتنت میگذشت...

تو خرداد 68 رفتی و من دی 69 آمدم... چه تاخیر تلخی برایم رقم خورد...

امامم... روح الله مهربان... من ِ نسل سومی با تمام این زمان هایی که بین مان جدایی انداخته میدانم که دوستت دارم...

و دوست میدارم آنکه را امروز عهده دار مسئولیت توست... رهبرم را... سید علی جان را...

 

|+| به قلم خلیفه خدا روی زمین در یکشنبه هجدهم بهمن 1388 ساعت 17:55  |
 داغونیــــم!
یا خیر حبیب و محبوب...

 

این روزها انگارهمه فکرهای من به تو ختم میشوند...

بعد فکر تو که آمد دلم چه عاشقانه میلرزد...

و من هر بار لعنت را بر خودم ، دل دیوانه ام و احساسم روا میدارم...

که لعنت بر من.....!

یکی بیاید زیر شانه های این خلیفه ی خسته را بگیرد...

 

فلان نوشت:

با نهایت تاسف و تاثرباید عرض کنم که این پست رو فوق العاده زمینی بخونین...

مخاطبش رو هم بی خیال. نپرسید که جوابی نخواهم داد!

 

|+| به قلم خلیفه خدا روی زمین در جمعه شانزدهم بهمن 1388 ساعت 18:9  |
 وای زینب....
 

وای زینب....

             وای زینب....

                           وای زینب....

 

این ندا از زمین و آسمان به گوش میرسید... آن هنگام که پس از چهل روز پا به زمین کربلا نهادی...

از این سرزمین گرچه هیچ خاطره ی خوبی برایت به یادگار نمانده است اما اینجا کنار برادر چه آرامی زینب...

وصال برادر... وصال مزار برادر انگار مرهمی ست برای دردهای این چهل روز...

عباس.....

        حسین....

            اکبر....

                 اصغر....

                      قاسم.....

                          عبدالله....

                               . . .

اول به کدام یک سر خواهی زد...؟

وای زینب...

چگونه تاب آوردی این فراق را...؟؟

طنین " رضا به رضاک... تسلیما لامرک..." به گوش میرسد در پاسخم...

صبرت انگار از پدر به تو رسیده است... آن روز که فاطمه اش....

 

زینب و باری که بر دوش دارد...

زینب باید باشد تا بگوید چه بود... چه کردند... و چه شد...

زینب باید باشد  تا بگوید که شد که حسینش راهی کربلا شد...

زینب باید باشد تا درخت اسلام که با خون آبیاری شده بود حفظ شود...

زینب باید باشد تا نقاب از چهره ی تزویر بردارد...

 

|+| به قلم خلیفه خدا روی زمین در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 ساعت 17:47  |
طراح قالب : شمع سوخته بالا
.